تبلیغات
نگین - چه کسی را باور کنم؟!


نگین


چه کسی را باور کنم؟!
دوشنبه 1 مرداد 1386

سلام.

دیروز خیلی دوست داشتم آپ کنم ولی چون بعد از ظهر کلاس داشتم و بعدشم امتحان، مثل بچه های درس خون و خوب سراغ کامپیوتر نیومدم.Smiley

و اما امروز میخوام یه داستان واقعی رو براتون تعریف کنم.به من که

خیلی انرژی داد امیدوارم برای شما هم موثر باشه.

دکتر ها به من گفتند که دیگر هیچ گاه راه نمی روم اما مادرم گفت که من راه می

روم و من حرف مادرم را باور کردم.

بگذارید داستان دختر کوچکی را برایتان بگویم که در یک کلبه محقر دور از شهر در

یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود.زایمان زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد

زودرس،ضعیف و شکننده ای بود.همه شک داشتند که زنده بماند.

وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را باهم گرفت ،ترکیب خطرناکی که

پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد.اما او خوش شانس بود چون مادری داشت

که او را تشویق و دلگرم میکرد.مادرش به او گفت علیرغم مشکلی که در پایت داری

با زندگیت هر کاری بخواهی میتوانی بکنی تنها چیزی که احتیاج داری ایمـــــان ،

مداومـــت در کار،جــــرات و یک روح سر سخت و مقــــــــاوم است.

بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر

خلاف آنچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه بطور طبیعی راه نمی رود راه رفت و 4

سال طول کشید تا قدم های بلند و منظمی را برداشت و این یک معجزه بود.او یک

آرزوی باور نکردنی داشت آرزو داشت بزرگترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی

مثل پاهای او این آرزو چه معنایی میتوانست داشته باشد؟

در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و نفر آخر شد.در تمام مسابقات

دبیرستان شرکت کرد و در تمام مسابقات نفر آخر بود.

همه به اصرار به او میگفتند که این کار را کنار بگذارد،اما روزی فرا رسید که او

قهرمان مسابقه شد.

از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.

در سال 1960 او به بازیهای المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا قرار

گرفت که تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد.اما ویلما پیروز شد.

آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا

کسب کند،در حالیکه گفته بودند او هیچ وقت نمیتواند دوباره راه برود!!!






نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza