تبلیغات
نگین - هوا بس ناجوانمرادنه سرد است!


نگین


هوا بس ناجوانمرادنه سرد است!
دوشنبه 1 مرداد 1386

هوا سرد بود انقدر سرد اگه یه لباس گرم نداشتی برای پوشیدن و یه سر پناه برای

ساکن شدن حتما استخونات میترکید.

ماشینو کنار خیابون پارک کرده بودیم و داشتیم با همسرم سر اینکه شام رو کدوم

رستوران باشیم بحث میکردم.

همیشه از دختر و پسرای دوره گردی که روی حرفه گداییشون یه رنگ و لعاب فریبانه

میکشیدن و با تحریک کردن احساسات مردم کارشونو پیش میبردن متنفر بودم و

فراری.

ولی اینبار ....

یه پسر جوون که بیشتر از 23-24 بهش نمیخورد و از شدت سرما خودشو جمع

کرده بود اومد سمت ما.شیشه رو کشیدیم پایین تا ببینیم چی میخواد

بگه.همیشه اینجور موقعها گوشامو تیز میکردم و چشامو ذره بین تا ببینم اثری از

آثار اعتیاد پیدا میشه یا نه.که اگه پیدا بشه اصلا اجازه ندم حرف بزنه.

سلام کرد و شب به خیر گفت.لحن محترمانه و ارتعاش صداش که معلوم بود از

شدت سرماست منو متوجه خودش کرد.گفت پدرم چند سالیه که فوت کرده و

مادرم بعد از اون ازدواج کرد.ناپدریم مادرمو خیلی اذیت میکنه و بیست روز پیش به

خاطر اینکه خواستم از مادرم حمایت کنم با ناپدریم بحثم شد و اونم منو با سی

هزارتومن از خونه انداخت بیرون.تا دیروز صبح پول داشتم ولی از دیروز تا حالا....

تا اینجا برام یه داستان تکراری بود هر چند که حس میکردم داره راست میگه.

واسه همینم بهش یه کمک کوچولو کردیم.

ادامه داد چیزی ندارم در برابر این کمکی که بهم کردین بهتون بدم و بعد در حالیکه

صلیب تو گردنشو نشونمون میداد گفت:.ولی قسم به عیسی مسیح یکشنبه

همین هفته توی کلیسا برای سلامتیتون شمع روشن میکنم....شمع روشن

میکنم...

این حرفش خیلی به دلم نشست....چهره پاک و معصومی داشت.....من به دلم

اطمینان دارم.همیشه درست حس میکنه.اینبارم حس خوبی داشت.

آخر سر یه دعا کرد.برام جالب بود.گفت:امیدوارم یه مرگ راحت داشته باشین.چون

دیدم کسایی رو که با عذاب و زجر مردن

یه مرگ راحت....چه دعای قشنگی.

بعد دو تا دستاشو گذاشت رو ماشینو سرشو انداخت پایینو شروع کرد به دعا کردن

به زبون خودش.بعدم سریع رفت طرف یه اغذیه فروشی!!!!

ازش که جدا شدیم حسابی با خودم در گیر بودم که کاش بیشتر بهش کمک

میکردیم.کاش جواب سلامشو داده بودم!!!!!

به نظرتون اینجور موقعها چجوری میشه راست و دروغ رو از هم تشخیص داد؟






نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza