تبلیغات
نگین


نگین


من رفتم!
سه شنبه 25 دی 1386

سلام.

به پیشنهــــــــــــــــاد اکثر دوستان رفتم اینــــــــجا.

www.neginweb.blogfa.com




نوشته شده توسط نگین در سه شنبه 25 دی 1386 و ساعت 04:01 ق.ظ

دلم برای همتون تنگ شده!!
یکشنبه 2 دی 1386

سلام.

نمیدونید چقدر دلم برای اینجا،برای مطالب خودم برای شما ....نمیدونید چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود.

این میهن بلاگ عزیز و دوست داشتنی(!!) معلوم نیست میخواد چه بلایی سر کاربراش بیاره.

پیامای محبت آمیز و سرشار از لطف شما دوستای مهربونم باعث شد بیام و یه پست توضیحی یا شایدم توجیهی!!بزنم.

میهن بلاگ گفته قراره بریم روی دامنه جدید دات آی آر.همه باید وبلاگاشونو منتقل کنن به دامنه جدید.هر کیم اینکارو نکنه وقتی بریم رو سیستم جدید کلهم پست ها و کامنتاش پر میزنن به سوی آسمون آبی!!!

هر کیم وبلاگشو منتقل کرد دیگه نباید روی دامنه دات کام پست جدید بزنه که اگه بزنه مثل من نادم و پشیمون میشه چون اون یدونه پستی که بعد از انتقال زده شده به دامنه دات آی آر منتقل نمیشه!!

ضمنا دامنه جدید امکاناتش در حد صفره.سه تا قالب ابتدایی داره و دیگر هیچ!!اصلا دلچسب نیست.

اوووووووووه چقدر حرف زدما!نفسم گرفت....

خدا وکلیلی خوب توضیح دادم؟میتونم امیدوار باشم؟آینده درخشانی دارم یا نه؟

از همه این توضیحات گذشته به سرم زده خونمو عوض کنم.برم ببینم بلاگفا چجوری با ما تا میکنه.

نظر شما دوستای همیشگی خودم برام خیلی مهمه.

به نظرتون منتنظر برنامه های جدید!! میهن بلاگ بمونم یا برم یه جای جدید؟

منتظرم نظراتتون هستمااااا.

همگی شاد باشید و شاکر.

تا بعد...یا علی.




نوشته شده توسط نگین در یکشنبه 2 دی 1386 و ساعت 09:12 ق.ظ

بهونه های کوچولوی من!!
دوشنبه 30 مهر 1386

همیشه یه چیزایی تو زندگی هست که زنده بودن و نفس کشیدن رو قشنگ تر و

جذاب تر میکنه.اما گاهی اونا رو فراموش میکنیم!!!.شاید داریم تو زندگی دنبال

نشونه های بزرگ و چشمگیر میگردیم به خاطر همینم از این بهونه های کوچولو اما

دوست داشتنی غافل میشیم...

بهونه های کوچولوی من:

خــــــونه:وقتی از خیابونای شلوغ پر از چراغای قرمز که به سختی میشه توش

نفس کشید به خونه پناه میبرم.یه سقف بالای سر،یه فضای آروم و گرم و دو تا

چشم منتظر...

آتیــــش:من عاشق آتیش درست کردنم.دوست دارم بهش زل بزنمو صدای سوختن

چوبای بیچاره رو گوش کنم و بوی سوختگیشو نفس بکشم.

کافی شـــــاپ:یه جای دنج،یه فنجون قهوه داغ و تلخ،یه همدل و دو جفت چشم که

بی صدا باهم حرف میزنن!!

صـــــدای sms:صدای سوت اس ام اسم که میاد یعنی یکی به یادمه.این منو

خوشحال میکنه.

امامزاده های دور:همشون یه دنیا نورن.ولی اونایی رو که بین شهرا و جاهای دور

افتادن بیشتر دوست دارم.خلوت،صمیمی،سبز،آرامشبخش و ناجی.

چیزای دیگه هم هست که دوسشون دارم.مثل هدیه،بستنی میوه ای،صدای خش

خش برگا،برف و...

حالا تـــــوام یکم فکر کن ببین به چه بهونه هایی دلتو خوش کردی.اگه دوست

داشتی بنـــــــویسشون.

شاد باشی و شاکر.




نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 30 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ

السلام علیک یا شهر الله الاکبر.
چهارشنبه 21 شهریور 1386
 

ای بندگان پاک و مقرب خدا

قدر بدانید لحظاتی را که : 

"انفاسکم فیه تسبیح و اعمالکم فیه مقبول"

پس بشتابیم که فرصت انـــــــــدک است و حـــــاجت بسیار.

خدای من چقدر زود گذشت!!

انگار همین چند روز پیش بود که داشتم پیشت درد و دل میکردم.تنهای تنها، یه جا

که فقط من بودم و تو.زمزمه میکردم و اشک میریختم.

غصه نشندین آوای خوش دعای سحر، غم تموم شدن یه مهمونی که صاحبخونش

تو بودی و مهمون و عزیز کردش من .....و ترس!!

ترس از دست دادن تمام موهبت هایی که توی این ماه به عنایت تو و با عزم کردن

تمامیت ارادم بدست آوردم و ترس از اسیر شدن توی چنگال روزمرگی.

با خودم زمزمه میکردم ومیگفتم:رمضان... داری میری؟چطور دلت میاد تنهام

بذاری؟پشت سرت آب میریزم،اشک چشمامو نثار قدمهات میکنم تا زود زود

برگردی.

وحالا دوباره...

خدا جونم شکرت.شکرت که بهم اجازه دادی زنده باشم و تک تک لحظات قشنگ و

ملکوتیت رو زندگی کنم.ممنونم که بهم لیاقت دادی باشمو توی کوچه باغ دعا و

نیایش سحرت قدم بزنم.شکرت که دوباره سر سفره ضیافت باشکوهت دعوتم

کردی.

حالا که لایقم دونستی،ازت یه خواهش دارم.اونم اینه که کمکم کنی و نذاری دست

خالی برگردم.درک تک تک لحظات آسمونی این ماه قشنگتو بهم عطا کن.

آمین!




نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه 21 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ

روزهای سبز عاشقی!
شنبه 27 مرداد 1386

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

با جلوه سجاد،ابالفضل،حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

**********

این روزها از کوچه پس کوچه های شهر که عبور میکنی نور،صدا،شور،عطر..همه و

همه آمدن بهترین روزها را نوید میدهد.

نام تو که می آید بغض عجیبی روی گلویمان سنگینی میکند.اشکهایمان بی اختیار

جاری میشود.در یک جمله از تو میگوییم:عاشقت هستیم...و در انتظار آمدنت!

اما من احساس میکنم که تو با اینهمه عاشق و دلسوخته...خیلی غریبی عزیز!

بین عاشقان و دوستدارانت هم غریبی.

برای شادی دل خودمان اسفند روی آتش میریزیم!

برای شادی دل خودمان کوچه ها را چراغانی میکنیم!

برای شادی دل خودمان شربت و شیرینی خیر میکنیم!

و برای شادی دل تو.....

راستی برای شادی دل تو چه میکنیم؟!

کاری کنیم تا فرصت باقیست...

ا

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد


چه سال ها که در این دشت خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

بر این مشام و براین جان چه می شود یارب
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خداکند که از آن دور توسنش برسد




نوشته شده توسط نگین در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ

عشقبازی به همین آسانی ست...!
یکشنبه 21 مرداد 1386

قرار بود یه مطلب دیگه اینجا باشه!

داشتم گلچین مطالبمو نگاه میکردم که یدفه برخوردم به این شعر.وقتی خوندمش

احساس خوبی بهم داد.زودی مطلب قبلیو پاک کردمو اینو جایگزینش کردم.

اگه عشقبازی بهمین آسانیست چرا من ازش بی بهره باشم؟!

راستی راستی بهمین آسانیست...

 

 

عشقبازی به همین آسانی ست...

که گلی با چشمی ،بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی ،نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف ،دو کبوتر باهم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست...

شاعری با کلماتی شیرین

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

عشقبازی به همین آسانی ست...

که دلی را بخری ،بفروشی مهری

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

عشقبازی به همین اسانی ست...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطره خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین اسانی ست...

 

شادروان مجتبی کاشانی




نوشته شده توسط نگین در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ

شروع دوباره!!
دوشنبه 1 مرداد 1386

سلام.

یه سلام گرم و پر انرژی به همه دوستای دوست داشتنی خودم.

درسته!قرار بود برم!دیگه اینجا نباشم!برم یه جای امن تر!

اما...

اما هر کاری کردم نتونستم خونمو که پر بود از خاطرات تلخ و شیرین و روزهای به

یادموندنی ترک کنم و برم یه جای غریب و جدید.

با کمک و راهنمایی یکی از دوستای خوب و با معرفت http://ffkrf.mihanblog.com

/ تعداد زیادی از پست هایی که برای خودم و شما جالب و مورد توجه بود رو دوباره

بازگردانی کردم.

دوباره همه چی از اول...

***************

گاهــــــــی

دلم آن قدر برایت تنـــــــگ میشود،

که پیراهن تازه اتو کشیده ام...

بر تنم چـــــروک می نماید!!!




نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 01:07 ب.ظ

برگ آخر!!
دوشنبه 1 مرداد 1386

سلام...

یه سلام دوباره.خوشحالم که برگشتم و خدارو شکر میکنم که دوباره این فرصت

قسمتم شد تا دوباره با شما دوستای گلم حرف بزنم.

یه دنیا ممنون از همه رفقای با معرفتی که با سراغ گرفتن از "نگین" بهش ثابت

کردن که خودشو نوشته هاش انقدری ارزش داره که نبودش حس بشه!

بازم ممنونم.

******************

تا حالا صفحه آخر شناسنامتو نگاه کردی؟!

همون صفحه ای که کلمه اولش اینه:وفات

شاید تا حالا بهش دقت نکردی،شاید اصلا برات مهم نیست یا شایدم عین من

وقتی چشمت بهش میفته زودی میبندیش و خودتو میزنی به اون راه!

کی میدونه اون صفحه قراره کی پر بشه...

برگ آخر همیشه برای من و تو یه توفیق اجباریه.توفیق فکر کردن و به خود اومدن...

فکر کردن به اینکه بالاخره کی قراره اون روزی برسه که دیگه از دیدنش توی دلمون

هول و هراس نیفته و جاش یه لبخند از سر آرامش خاطر بزنیم؟!






نوشته شده توسط نگین در دوشنبه 1 مرداد 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza